
برای تو مینویسم
از درون فاصله ها
بوی عشق می دهی
ای غریبه
برای تو می نویسم
که نگاهت را از پشت دیوارهای شهر
میبینم
وچه عاشقانه نگاهیست
و لبخندت را
بر لب خود تجربه می کنم
نامت را نمی گویم
می ترسم که مبادا
بشکند زیبایی دل بستن را
نامت را در قلبم حک می کنم
تا بمانی و بدانی دوستت دارم
ای غریبه می شناسمت
تو از جنس نور
و از تبار مجنونی
و خداوند در دل مهربانت
خانه دارد
روح بزرگت را
می ستایم
و آرزو می کنم
که همیشه
غریبه بمانی
مبادا که
آشنایی جدایمان بکند
غریبه
دوستت دارم
به وسعت دل عشاق جهان

ببار بارون٬شاید آروم بگیرم
ببار ای آسمون٬حرفات ترانه است
تو هم مثل منی٬گریه ات بهانه است
ببار ای مهربون قلبم شکسته
ببار ای همزبون٬تنها و خسته
صدای چک چک آواز خوندن
ترانه تو قفس آوای بودن
ببار حالا از این درد زمونه
که تنها منو کرده دیوونه
بازم دلم بهانه کرده
تو را گم کرده ام امروز
وحالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگین است
وچشمانم که تا دیروز
به عشقت می درخشید
نمی دانی چه غمگینند
پر از دلشوره ام ، بی تاب و دلگیرم

برای خواب معصو مانه عشق کمک کن بستری از گل بسازیم
برای کوچ شب هنگام وحشت کمک کن با تن هم پل بسازیم
کمک کن سایه بونی از ترانه برای خواب ابریشم بسازیم
کمک کن با کلام عاشقانه برای زخم شب مرهم بسازیم
بذار قسمت کنیم تنهایی مونو میون سفره شب تو با من
بذار بین من وتو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن
*****
تو رو می شناسم ای شب گرد عاشق تو با اسم شب من آشنایی
از اندوه تو و چشم تو پیداست که از ایل و تبار عاشقایی
تو رو می شناسم ای سر در گریبون غریبگی نکن با هق هق من
تن شکستتو بسپار به دست نوازش های دست عاشق من
بذار قسمت کنیم تنها یی مونو میون سفره شب تو با من
بذار بین من وتو د ستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن
*****
به دنبال کدوم حرف و کلامی سکوتت گفتن تمام حرفهاست
تو رو از تپش قلبت شناختم تو قلبت قلب عاشق های دنیاست
تو با تنپوشی از گلبرگ وبوسه منو به جشن نور و آینه بردی
چرا از سایه های شب بترسم تو خورشید و به دست من سپردی
بذار قسمت کنیم تنهایی مونو میون سفره شب تو با من
بذار بین من وتو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن
*****
کمک کن جاده های مه گرفته من مسافرو از تو نگیرن
کمک کن تا کبوترهای خسته روی یخ بستگی شاخه نمیرن
کمک کن از مسافر های عاشق سراغ مهربونی رو بگیریم
کمک کن تا برای هم بمونیم کمک کن تا برای هم بمیریم
بذار قسمت کنیم تنهایی مونو میون سفره شب تو با من
بذار بین من وتو دستای ما پلی باشه واسه ازخود گذشتن

گاه آرزو مي کنم,
مي توانستي چند صباحي چون من باشي ...
بينديشي آن چيزي که من مي انديشم,
ببيني آن چه من مي بينم,
احساس کني آن گونه که من احساس مي کنم,
دريابي آشفتگي, ترس, تحسين و
دوستي را که نسبت به تو احساس مي کنم,
همه را يکباره و با هم.
اگر مي توانستي حتي براي لحظه اي در ذهن من زندگي کني!
مي توانستي ببيني که دنياي من چگونه سرشار از مسووليت هاست,
و عجيب آن که اغلب به تو مي انديشم.
مي ديدي که چه شادي را به من ارزاني داشته اي.
مي ديدي که تا کجا شادمانم که مي توانم لبخند بزنم,
بخندم, سرخوش باشم و آزاد چون کودکان.
اين همه را از تو دارم.
نه کسی حال مرا می پرسد
نه کسی درد مرا می داند
همه با خنده زمن می گذرند
دردها بسیار است
و
نگفتن شاید بهترین درمان است
کسانی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی
پیش از آنکه خوب نگاهشان کنی...
پیش از آنکه تمام حرفهایت را به آنها بگویی
پیش از آنکه همه لبخندهایت را به آنها نشان بدهی...
مثل پروانه ای زیبا
بال می گیرند و دور می شوند...
...
فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی
که زمین به دور خود می چرخد و
خورشید از پشت کوهها سرک می کشد
در کنارشان باشی
اما...
چقدر زود گذشت داره میشه دو سال
این روزا چقدر برام درد ناکه این روزا میخوام سرم رو
توی بالشم فرو کنم و اونقدر گریه کنم که دیگه راهی
برای نفس کشیدن نباشه تا دلم خالی بشه
اما نمیشه
دلم براتون خیلی تنگ شده
کاش...
کاش...
کاش...

الو … الو… سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتست .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم …
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :
اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما…
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود
بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار
بزرگ شم تو رو خدا…چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من
خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه
فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد…
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه…کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است …
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي…
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت…..
و می نشینی چه خسته اما کسی کنارت نمی نشیند
پرنده ای ای درخت تنها به شاخسارت نمی نشیند
در این دیاری که همدمی نیست، غریبه بودن غم کمی نیست
چنان غریبی که سایه ات هم دمی کنارت نمی نشیند
نگاهها سنگی اند و سردند، اگر چه در چشم تو بخندند
اگر بمیری کسی در اینجا سر مزارت نمی نشیند
به زیر لب نغمه های ناشاد، ترانه ای کهنه ، رفته از یاد
بجز هیاهوی مبهم باد به جان تارت نمی نشیند
به خانه می آیی از خیابان، قدم به یک کوچه می گذاری
که هیچ کس جز گدایی آنجا به رهگذارت نمی نشیند
نشسته ای دلشکسته اما...کسی کنارت نمی نشیند
پرنده ای ای درخت تنها به شاخسارت نمی نشیند
عشق را تن پوش جانم می کنی.چتری از گل سایه بانم می کنی.
ای صدای عشق در جان و تنم آن سکوت ساکت و تنها منم.
من پر ازاندوه چشمان توام آشنایی دل پریشان توام.
آتش عشق تو در جان من است. عاشقی معنای ایمان من است .
کی به آرامی صدایم میکنی .ازغم دوری رهایم میکنی.
ای که در عشق و صداقت نوبری . کی مرا باخود از اینجا میبری؟
![]()
خداحافظ ای کوچه های خموش خداحافظ ای نان و خرما به دوش

شهر لب دوخته
خداحافظ ای کوفه ای شهر غم
که در کام من کرده ای زهر غم
خداحافظ ای سجده گاه علی
که چشم تو مانده به راه علی
خداحافظ ای شهر لب دوخته
خداحافظ ای خانه ی سوخته
خدایا زکارم گره وا شده
خدایا دلم تنگ زهرا شده
رساندی تو ای کوفه جان بر لبم
مدارا کن ای کوفه با زینبم
خداحافظ ای بی وفا دوستان
خداحافظ ای آتش و ریسمان
خداحافظ ای نان خشک و نمک
خداحافظ ای ماجرای فدک
خداحافظ ای آستان درم
خداحافظ ای مقتل همسرم
خداحافظ ای نخل ها، چاه ها
دگر نشنوی از علی آه ها
خداحافظ ای کوچه های خموش
نیاید علی نان و خرما به دوش
خداحافظ ای انتظار اجل
خداحافظ ای زانوی در بغل
غم و دردم آخر به پایان رسید
به زهرا بگویید مهمان رسید
خداحافظی می کنم با همه
کشد انتظار مرا فاطمه....
این شبا چه قشنگن وقتی یاد مظلومیت علی (ع) می افتی و هق هق گریت دنیا رو پر میکنه
وقتی چشات تار شد
وفتی دیگه نبود کسی
امید یا هم نفسی
بدون اینجا
هست کسی
که تو واسش همه کسی

کمی از گرمای خورشید ، برای لحظه های سرد
اندکی از وسعت آسمان ، برای لحظه های تنگ
جرعه ای از زلالی دریا ، برای لحظه گناه
ذره ای از صبر خدا ، برای لحظه های تلخ
وجود مرا آماده خواهد ساخت برای تحولی بزرگ...
تحولی برای دوست داشتن هر چه که دوست داشتنی نیست...
تحولی برای تو ، تویی که از فرشته های آسمان حق هم سپیدتری...

کاش میدونستی که چقدر دلتنگتم و چقدر دلواپس
کاش میدونستی که چقدر دلم هواتو کرده و چقدر این دل ناآرومی میکنه
کا ش می دونستی که این قطرات اشک چه بی صبرانه از چشمانم جاری میشن
کاش می دونستی که نبودنت همه درد و غمهای دنیاست
کا ش میدونستی وقتی میگم بدون تو می میرم واقعاً می میرم
کاش میدونستی که تا چه مرز بی نهایتی دوست دارم و عاشقتم
کاش می دونستی که دلم با تموم بزرگیاش برای دوری تو یه ذره میشه و میخواد وجودم رو به آتیش
بکشونه
کاش میدونستی که وقتی این جوری میشی که وقتی حاضر نیستی جوابمو بدی دستایی هست که
می لرزه و اشکایی که جاری میشه و دلی که لحظه به لحظه انتظارت رو میکشه
کاش می دونستی دنیام چقدر تارو تاریک شده
کاش می دونستی که خسته ام و دلم برای تموم خستگیهاش نیاز به مرهم داره
کاش.................
سلام
نمیدونم چرا این روزا دوست دارم زیاد بیام اینجاو حرف بزنم اول اینکه یه مطلب در مورد
امام زمان بزارم که روز تولدش نزدیکه عزیز حضرت زهراست و نور چشم مردم دنیا
امیدوارم که هرچی زود تر ظهور کنه
آقا جون خیلی دوستدارم برامون خیلی دعا کن
این روزها
اين روزها گلهاي رز
بوي خوشبختي مي دهند
ومن نام ترا
بر چارچوپ نا اميديم مي آويزم
چون تو مي آيي!
اين را قلب زودباورم از لب پرستوهاي عاشق شنيده
مي دانم كه اگر نشناسمت
آفتابگردان ها به تو اشاره مي كنند
خيال تو شب و روزم را با هم آشتي داده
ومن از آفتابي شدن رازم مي ترسم
وقتي غرور در چشمهايم آب مي شود
درياي آرامشم متلاطم مي شود
اما ! من به آمدنت ايمان دارم
پس من وكوچه ، تنها چشم به راهت مي مانيم
بعدشم
نمیدونم چرا اینقدر دلهره دارم نازنینم نمیدونی چقدر حالم بده هرچی به فردا نزدیکتر میشم
دلهره و اظطرابم بیشتر میشه امروز یه چیزای دیگه هم شنیدم که خیلی حالمو بدتر کرده
نمیدونم چرا اینجوری شدم یادمه یکشنبه بهت گفتم چهارشنبه که بیادو بره و این زمان
سپری بشه خودمون میشینیم و بهش می خندیم که چرا اینقدر دلهره داشتیم اما نمیدونم
چرا روحیم اینقدر ضعیف شده.
عشق نازم خیلی می ترسم امروز که نمیبینمت کاش فردا توهم بودی تا حداقل بهم
شهامت میدادی.
عزیزم دعام کن خیلی دعام کن حالم خیلی بده دارم به گذشته فکر میکنم مطمئنم من از
همه چیز مطمئنم دوست دارم و میدونم دوسم داری میدونم همه جوره کنارم میمونی و
همیشه تکیه گاه محکمی رام میشی اما بازم ته دلم یه جوریه وقتی خودت پیشمی و باهات
حرف میزنم حالم خوبه خوب میشه
همون شیطونک خودت میشم ولی حالا و فردا که کنارم نیستی کاش فردا هم بودی
خیلی دعام کن
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم دیوونه وار
بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی
میدونم خوب میدونی تو تاروپود ریشمی
تو که از دنیا گذشتی واسه یه خنده ی من
چرا من نگذرم از یه استخون به اسم تن
تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم
ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم
نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی
توی این کابوس درد رویای مهربونمی
میدونی با تو پرم از شعر و ستاره
میدمونی بی تو لحظه حرمتی نداره
میدونی در تو این خدا بوده
که تونسته گل عشق و بکاره
وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز
عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز قصه ساز
به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم
نمیدونم چی میشه بد جوری گوشه گیر میشم
ممنونم که بچه بازیهامو طاقت می کنی
هر چقد بد میشم اما تو نجابت می کنی
هر کجای دنیا باشم با منی و در منی
نگران حال و روزم بیشتر از خود منی
میدونی با تو پرم از شعر و ستاره
میدمونی بی تو لحظه حرمتی نداره
میدونی در تو این خدا بوده
که تونسته گل عشق و بکاره
میدونی با تو ...

من دیگه خسته شدم بسکه چشام بارونیه
پس دلـــــــــم تا كي فضاي غصه رو مهمونيه
من ديگه بســــــــــــــه برام تحمل اين همه غم
بســــــــــــــــه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم
وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم
نمي خواهم گــناه بي عشقي بيقته گردنم
همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط
بد و خوبش به شمـــــــا ما که رسیدیم ته خط
قربونت برم خدا چقدر غـــــــــريبي رو زمين
اره دنيا ما نخواستيم دلــــــــو با خودت نبين
این همه چرخیدی و چرخوندی اخرش که چی
اون بلیط شانس دائم بگو قسمت کی شد
همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست
این همه صلسم و ورد جای خوش دعا کجاست
نمیخوام در بدر پیچ و خم این جاده شم
واسه اتيــــــــــش همه يه هيزم آماده شم
يا يه مـــــــــــــــــوجود كم و خالي پر افاده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من می خواهم پیاده شم

